خبر اینجاست
پشت این پنجره ها دیگه بارون نمی باره...*
*قسمتی از شعر یکی از قشنگ ترین آهنگهاش
|
ناصر عبداللهی مرد. دلم گرفت خیلی. خبر اینجاست پشت این پنجره ها دیگه بارون نمی باره...* *قسمتی از شعر یکی از قشنگ ترین آهنگهاش + نوشته شده توسط هومن ابراهیمی در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385 و ساعت
3:14 بعد از ظهر |
1- سه روز از انتخابات گذشته ، تازه قسمت کوچکی از آرای شورای شهر تهران اعلام شده...چهار نفر از اصلاح طلبان فعلا انتخاب شده هستند...باید منتظر ماند...ولی چه شورای بزن و بکشی شود. 2- دیروز شمردم، 13 تا موتورسوار خلاف جهت عبور ماشینها در خیابان حرکت می کردند!!! یعنی فقط 13 تا رو من شمردم توی مدت کمی که توی خیابونها بودم. جالبه نه؟!! دیگه کار از فرهنگ سازی گذاشته. باید پلیس بذاری با باتون بکوبند توی دهنشون تا از این غلطها نکنند. اینکه هر از چند گاهی موتورها رو به صورت تصادفی توقیف کنید و بعد به مناسبت اعیاد مذهبی آزاد کنید چه فایده ای داشته؟؟!! 3- پلاک ماشینم نو شد!! از پلاک جدیدم خوشم نمیاد ....من پلاک "ق" دوست ندارم. دلم " ه " میخواست، اونهم زوج. بی مزه. 4- اوه اوه جمعه چه فوتبالی بازی کردم چه گلهایی زدم...رو فرم بودم ، بد فرم. 5- این شعر رو از وبلاگ آن سوی دیوارکش رفتم...خیلی شعر قشنگیه...هر چند غمگین .من رو برد به سال سیاه 1382 زمانی که سی ساله بودم. شتاب کن پسر سی ساله تب دارد مادرش میآید و میگوید:"برایت نوشیدنی گرم بیاورم؟" مادر شتاب کن و بر قلبم مرهمی بگذار پسر سی ساله تب دارد مادرش میآید و میگوید:"کمی به سالن بیا" تو حالا مثل ستارهای آن دورها میدرخشی پسر سی ساله تب دارد وقتی مادر میآید و میگوید:"نامه داری" + نوشته شده توسط هومن ابراهیمی در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385 و ساعت
2:0 بعد از ظهر |
این مقاله رو بخونید....اگر دوست داشتید رای بدید، اگر هم دوست نداشتید ..رای ندید. صلاح مملکت خویش خسروان دانند. بدرود پ.ن.۲ - نمیدونم چرا وقتی این مطلب رو مینوشتم...همه اش یاد " مهدی عباسی لاخانی " بودم. اسمش رو کامل نوشتم که خیال نکنید کاندیدای شورای شهره!! رفیق خودمون رو میگم...البته یه خورده میدونم چرا... + نوشته شده توسط هومن ابراهیمی در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385 و ساعت
8:23 قبل از ظهر |
یه مطلبی راجع به اتخابات نوشتم توی شرلوک هلمز..اگر دوست داشتید بخونید.
+ نوشته شده توسط هومن ابراهیمی در چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385 و ساعت
1:44 بعد از ظهر |
نام آهنگ : گل ارکیده + نوشته شده توسط کسری نوابی در پنجشنبه نهم آذر 1385 و ساعت
1:8 بعد از ظهر |
بالاخره فوتبال ایران از بازیهای بین المللی محروم شد. (البته در آخرین لحظات دیشب ظاهرا مجوز حضور تیم امید در بازیهای آسیایی صادر شد.) ظاهراً برای مدیران ما علی الخصوص مهندس علی آبادی و هاشمی و مصطفوی تسویه حساب با مدیران قبلی مهم تر از منافع مملکت و فوتبال بوده و هست که توی این چند ماه همین طوری دست رو دست گذاشتند و از موضع قدرت با فیفا برخورد کردند و حالا که دیدند نه خیر سنبه پر زورمی باشد، به تکاپو افتادند. جناب آقی علی آبادی که از بدو ورود به سازمان تربیت بدنی بنا رو برخوردهای چکشی با همه گذاشتند و حتی فیفا را به دخالت بیجا متهم می کردند حالا توی بد مخمصه ای گیر افتادند که البته با کوتاه اومدن از مواضع قبلی و لابیهای پشت پرده شاید قضایا حل گردد. آقای مهندس مصطفوی هم که سوابق مدیریتی بسیار روشنی دارند!! فارغ التحصیل مهندسی شیمی دانشگاه تگزاس که در برنامه نود هفته پیش، با میلیونها بیننده، لوگو (آرم ) را لگو (نام کارخانه تولید اسباب بازی!!) میخواند و کاشف الکل را ابوریحان رازی!! می نامد. کسی که تابع تئوری هدف وسیله را توجیه میکند می باشد. در سال 1375 قبل از بازی استقلال و نوبهار ازبکستان در چارچوب جام در جام باشگاههای آسیا در رختکن استقلال توصیه به شیرجه زدن در محوطه جریمه حریف میکند و می گوید داور توجیه شده!! که البته از قضا در آن بازی دو پنالتی برای استقلال گرفته می شود و استقلال صعود میکند. او کسی است که به این گونه روابط پشت پرده با سران فوتبال افتخار میکند!! در دوره های مدیریت او لیگ به نامنظم ترین نحو ممکن برگزار می شود. سیستم اداره فوتبال مملکت کاملاً هیاتی و توصیه پذیر می باشد. در بخشیدن ها و محرومیت ها توصیه مقدم بر قانون می باشد. هنوز هم هر مشکلی که پیش آید سریع به توطئه عوامل دکتر دادگان پیوند زده می شود و ظاهراًً خود ایشان شاهکار دنیای مدیریت می باشند. در ادوار مختلف مدیریت ایشان، جاماندن بازیکنان از تیمی به خاطر مشکل سربازی، یا به خاطر رد نشدن مدارک و اسم و یا صغر سنی، مساله ای عادی و همیشه تکرار شدنی می باشد. البته مدیریت دکتر دادگان هم دارای ضعفهای بسیاری بود ولی مدیریت مصطفوی یه بازگشت به عقب کامل می باشد. به حال چاره ای نیست جز اینکه منتظر بشینیم تا اساسنامه مطابق خواسته فیفا اصلاح گردد و انتخابات جدید برای تعیین رئیس فدراسیون فوتبال انجام گیرد. به امید انتخاب مدیر اصلح و عدم انتخاب افرادی مانند داریوش مصطفوی. پ.ن. مناسب ترین فرد از نظر بنده آقای مهندس صفایی فراهانی می باشد که البته با توجه به اختلاف خط سیاسی با دولت فعلی و همچنین عدم علاقه خودشان انتخاب ایشان بعید به نظر می رسد.
+ نوشته شده توسط هومن ابراهیمی در دوشنبه ششم آذر 1385 و ساعت
9:44 قبل از ظهر |
داستانی که در زیر نقل میشود، مربوط به دانشجویان ایرانی است که دوران سلطنت «احمدشاه قاجار» برای تحصیل به آلمان رفته بودند و آقای «دکتر جلال گنجی» فرزند مرحوم «سالار معتمد گنجی نیشابوری» برای نگارنده نقل کرد: «ما هشت دانشجوی ایرانی بودیم که در آلمان در عهد «احمد شاه» تحصیل میکردیم. روزی رئیس دانشگاه به ما اعلام نمود که همۀ دانشجویان خارجی باید از مقابل امپراطور آلمان رژه بروند و سرود ملی کشور خودشان را بخوانند. ما بهانه آوریم که عدۀمان کم است. گفت: اهمیت ندارد. از برخی کشورها فقط یک دانشجو در اینجا تحصیل میکند و همان یک نفر، پرچم کشور خود را حمل خواهد کرد، و سرود ملی خود را خواهد خواند. چارهای نداشتیم. همۀ ایرانیها دور هم جمع شدیم و گفتیم ما که سرود ملی نداریم، و اگر هم داریم، ما بهیاد نداریم. پس چه باید کرد؟ وقت هم نیست که از نیشابور و از پدرمان بپرسیم. به راستی عزا گرفته بودیم که مشکل را چگونه حل کنیم. یکی از دوستان گفت: اینها که فارسی نمیدانند. چطور است شعر و آهنگی را سر هم بکنیم و بخوانیم و بگوئیم همین سرود ملی ما است. کسی نیست که سرود ملی ما را بداند و اعتراض کند. اشعار مختلفی که از سعدی و حافظ میدانستیم، با هم تبادل کردیم. اما این شعرها آهنگین نبود و نمیشد بهصورت سرود خواند. بالاخره من [دکتر گنجی] گفتم: بچهها، عمو سبزیفروش را همه بلدید؟. گفتند: آری. گفتم: هم آهنگین است، و هم ساده و کوتاه. بچهها گفتند: آخر عمو سبزیفروش که سرود نمیشود. گفتم: بچهها گوش کنید! و خودم با صدای بلند و خیلی جدی شروع به خواندن کردم: «عمو سبزیفروش . . . بله. سبزی کمفروش . . . بله. سبزی خوب داری؟ . . . بله.» فریاد شادی از بچهها برخاست و شروع به تمرین نمودیم. بیشتر تکیۀ شعر روی کلمۀ «بله» بود که همه با صدای بم و زیر میخواندیم. همۀ شعر را نمیدانستیم. با توافق همدیگر، «سرود ملی» به اینصورت تدوین شد: عمو سبزیفروش! . . . بله. سبزی کمفروش! . . . . بله. سبزی خوب داری؟ . . بله. خیلی خوب داری؟ . . . بله. عمو سبزیفروش! . . . بله. سیب کالک داری؟ . . . بله. زالزالک داری؟ . . . . . بله. سبزیت باریکه؟ . . . . . بله. شبهات تاریکه؟ . . . . . بله. عمو سبزیفروش! . . . بله. این را چند بار تمرین کردیم. روز رژه، با یونیفورم یکشکل و یکرنگ از مقابل امپراطور آلمان، «عمو سبزیفروش» خوانان رژه رفتیم. پشت سر ما دانشجویان ایرلندی در حرکت بودند. از «بله» گفتن ما به هیجان آمدند و «بله» را با ما همصدا شدند، بهطوری که صدای «بله» در استادیوم طنینانداز شد و امپراطور هم به ما ابراز تفقد فرمودند و داستان بهخیر گذشت.» (فصلنامۀ «ره آورد» شمارۀ ۳۵، صفحۀ ۲۸۶-۲۸۷) + نوشته شده توسط کسری نوابی در یکشنبه پنجم آذر 1385 و ساعت
11:51 قبل از ظهر |
راستش اولش نمی دونستم چرا اولش این وبلاگ یا وب سایت دوره را درست کردم. چون خیلی اهل این کارا هم نبودم! و نه بخاطر اینکه درد غربت من رو گرفته یا از این حرفا چون تا زمانی که ایران بودم به ندرت به جز چندنفر از بر و بچه های مدرسه از کسی دیگر خبری نداشتم. شاید بخاطر اینه که اینجا قدر خودمون را بیشتر می فهمم. تک تک بر و بچه های دوره ۱۱ بدون اغراق اگر اینجا می بودن جز آدمهای موفق اینجا می شدن. این همون چیزیه که من اینجا به خوبی احساس میکنم. قالب ها و پیش فرض های ساختگی ذهنی خیلی وقتها جسارت رو در رو شدن با واقعیت ها را از ما می گیره و انرژی هامون رو هدر میده! چند روز پیش به یک سخنرانی راجع به روشهای جدید تشخیص بیماریها قبل از لقاح یا در مرحله چند سلولی جنین به دانشگاه استانفورد رفتم. سخنران یکی از اساتید دانشگاه استانفورد بود. البته ناگفته نماند که مرکز درمان ناباروری استانفورد یکی از قویترین مراکز در سراسر آمریکا و جهان می باشد. بعد از سخنرانی یک وقتی از استاد مربوطه گرفتم و بعد از ظهر رفتم پیشش و یک خورده راجع به اینکه ما تو ایران در این باره چه کارهایی می کردیم باهاش صحبت کردم که به نظر خودم خیلی پیش پا افتاده بود ولی طرف آنچنان تحت تاثیر قرار گرفت که سریع از جاش بلند شد و من رو برد و تمام ۳ طبقه آزمایشگاهها و اتاق عمل هایشان را به من نشان داد و من را به تمام همکاراش معرفی کرد. و قرار شد که کارهای اداری رو انجام بده تا من بتونم بعنوان همکار پژوهشی باهاش کار کنم! در ضمن قرار شد تو ژورنال کلابی که چند روز بعدش به اتفاق بقیه استادها و از آن مهمتر به همراه نهار برگزار میشه برم. اون ژورنال کلاب رو هم رفتم و بحث های علمی خوبی هم شد و جای شما خالی یک پیتزایی هم زدیم تو رگ هرچند پیتزاهای ایران خوشمزه ترند! بعد از جلسه دوبار حال بدی به من دست که توی این مدتی که اینجا هستم مدام به من دست میده و باعث شد من یک ساعتی توی campus استانفورد قدم بزنم و دلم برای تمام دوستان و جوانهای ایرانی خودم بسوزه و بهشون فکر کنم و در وصف حال خودمون به قول شیخ اجل می خوندم: سالها دل طلب جام جم از ما ميكرد آنچه خود داشت زبيگانه تمنا ميكرد چرا اینقدر کم برای خودمون و بقیه احترام قایلیم. همینه که یک کار گروهی درست درمان ازمیانمان در نمیاد. در هر صورت محمود جان من از نوشته هات خیلی لذت می برم و اگر کمتر می نویسم شاید چون بلد نیستم مثل تو بنویسم یا اون عشقبازی متمدنانه تو را انجام بدم ولی ورزشکاران را دوست دارم. هومن عزیز هم که بنیانگذار یا به قولی پدر این وبلاگ بازی دوره بوده و هست و هر از چند گاهی با نوشته هاش حال و صفایی به وبلاگ میده. حضرات آقایان علایی و جعفر قمی هم مجددا ابراز تمایل به نویسندگی کرده اند ولی متاسفانه تا این لحظه جلوه گری نفرموده اند. فرشاد مشایخی را هم اینجا دو باری دیدم و بهش گفتم که چنین وبلاگی هست نمی دانم یادش مونده یا وقتش را داره که بنویسه یا نه؟ خلاصه: زیر باران باید رفت فکر را، خاطره را، زیر باران باید دید با همه مردم شهر زیر باران باید رفت دوست را زیر باران باید دید عشق را زیر باران باید جست زیر باران باید نیلوفر کاشت
والسلام + نوشته شده توسط کسری نوابی در جمعه سوم آذر 1385 و ساعت
12:45 بعد از ظهر |
|
|