تبليغاتX
فارغ التحصیلان دوره 11 دبیرستان مفید
 

عکس قشنگی از تعدادی از دوستان در آخرین جلسه دوره ۱۱ در منزل فرشید نعمتی برگزار شده و توسط فرشاد ارسال شده در قسمت آلبوم عکس قرار گرفته است. قابل توجه دوستانی که برایشان ارسال نشده است. در ضمن اگر کسی عکس بیشتری دارد میتواند به من ایمیل کند تا در آلبوم عکس قرار گیرد.

+ نوشته شده توسط کسری نوابی در جمعه بیست و نهم دی 1385 و ساعت 10:9 بعد از ظهر |
یک ایمیل زیبا از حسن دیباج دریافت کردم راجع به پدر مرحومش که حتماْ خیلی از شما هم دریافت کردید... متن اون رو توی اینجا هم میگذارم. البته فرصت نداشتم از حسن اجازه بگیرم...امیدوارم مساله ای نباشه.

Dear Friends

As you may know, my father has passed away. May Rest
in Peace. I will be back in Canada and then US as soon
as I receive my visa, most likely in two weeks. Those
of you who need anything from Iran must let me know. I
have no baggage and I will be happy to do something
for friends, seriously.

Best Wishes

Hassan
------------Eulogy for My Father ---------------------
My father was buried next to his father, mother and
his grand father, in an old mosque, about 100 yards
away from the place where he was born more than 80
years ago.

He came from an old town and he always remained a man
of old generation, with a true faith and solid
beliefs. My father's life was centered around God and
it stayed that way. Most people nowadays don't know a
genuine face of religion not taunted by social,
political and cultural turmoils. My father's life and
beliefs provided a catalog of what the religion used
to be, a window to the past, if you will. He helped
people to reclaim their hope and faith.

There are few things very unique about my father. one
is his extraordinary adherence to the rules of faith.
He never missed a day of fasting, a daily prayer, or
his midnight and before sunrise prayers. He was tough
on himself. More so than anybody that I have ever
seen.  He adhered to his principles to the last
moments of his life.
The second thing about my father was his fairness and
objectivity despite changing times. He never bent the
rules for himself. He had great work ethics and He
made less than few mistakes in his life, had a clear
vision of life affairs.
He was a people's person. He truly and solidly
regarded everybody as equal, in a very deep way. I was
overwhelmed by the variety and range of his friends
and sympathizer. Despite having considerable education
by most respectable people, he had a niche for making
connections with ordinary people, specially the most
troubled ones.   He was the most 'real' person and
that is why people loved him.

I feel very fortunate and blessed to have him as my
father. I feel disappointed that I have not inherited
his great virtues.

To my friends who still have their father and mother
with them, I'd ask to please benefit their
relationship as much as they can. Now that I have lost
both parents, I should know. So from deepest corner of
my heart, I urge you all to respect and love your
parents.

Peace
Hassan Dibadj

 

+ نوشته شده توسط هومن ابراهیمی در پنجشنبه چهاردهم دی 1385 و ساعت 12:15 بعد از ظهر |

 

میدانیم .

در این هنگام که وا پسین روزهای عمر پدر به اتمام رسیده است، هجران ناگزیر تو از بالین او، دردمندانه بر دوشت سنگینی می  کند.

این سرنوشت است، و تو همواره آن را بردبارانه تحمل کرده ای.

دوستانت، با شناخت از این هجران ، در این تلخکامی سهیم اند و در این تألم با شما همراهند.

روانش شاد باد.

دوستان تو دردوره 11 دبیرستان مفید

+ نوشته شده توسط کسری نوابی در یکشنبه دهم دی 1385 و ساعت 1:28 قبل از ظهر |

 

سلام بر همه دوستان ، بالاخره انتظار به سر رسید!! و جلسه دو سالانه دوره یازده در منزل جناب اقای مهندس فرشید نعمتی برگزار خواهد گردید.لازم به توضیح هست که جلسه به صورت مجردی برگزار خواهد شد و از بانوان محترمه در فرصتی دیگر پذیرایی به عمل خواهد آمد.

زمان جلسه : جمعه 15/دی/1385 از ساعت 6 بعد از ظهر تا بوق سگ! نقطه

مکان جلسه : بزرگراه مدرس شمال - بعد از بلوار میرداماد - خیابان شهید وحید دستگردی (ظفر) خیابان ناجی - خیابان فرزان شرقی - پلاک 38 - واحد 17 - تلفن : 22912279 و موبایل فرشید 09122495936

کروکی دقیق محل حادثه در پایین مطلب کاملاً مشخص می باشد. توجه فرمایید لطفاً.

مستطیل سورمه ای رنگ، خانه فرشید می باشد.

 

کروکی محل حادثه

 

پیش بینی خود من حضور حداکثر 10 الی 15 نفر می باشد .

پ.ن.یکی از  دلایل اصلی برپایی این جلسه در این تاریخ - حضور جناب فرشاد خان مشایخی  و سایر دوستان خارجکی احتمالی در ایران می باشد ، یعنی فرشاد جان نکنه نیای و باز بری دبی یا یک جای دیگه.

 

+ نوشته شده توسط هومن ابراهیمی در شنبه نهم دی 1385 و ساعت 4:28 بعد از ظهر |
اول صبحی ، اول هفته ای شوکه شدم وقتی فهمیدم صدام به صورت ناگهانی اعدام شد. قرار بود اعدام 30 روز دیگه باشه که!!! توقع من این بود که مراسم اعدام این ملعون رو مستقیم ببینیم. حتی تلویزیون خودمون برای مردم ایران مستقیم تصاویر رو پخش کنه....دیدن صحنه اعدام چیز جالبی نیست...ولی اعدام این یکی مطمئناً برای مردم ایران دیدنی بود. اعدام کسی که باعث از بین رفتن صدها هزار از مردم این مملکت و معلول شدن صدها هزار نفر دیگه ، آسیبهای روانی جدی برای خانواده ها و وارد آوردن حداقل 1000 میلیارد دلار خسارت به این مملکت بود، مسلماً برای ما دیدنی است. این کوچکترین مرهم است.

+ نوشته شده توسط هومن ابراهیمی در شنبه نهم دی 1385 و ساعت 11:2 قبل از ظهر |

خب ظاهراً تهدیدهای من موثر واقع شد و از طرف 5 نفر یهو دعوت شدم به یلدا بازی. از طرف حاجی آقای واشنگتون، بزرگ خان، وب نوشته، هاله و مریم شمعدانیها. برای اونهایی که احتمالاً خواننده این وبلاگ هستند و نمیدونند که جریان چیه بنویسم که این بازی رو سلمان (اولین وبلاگ نویس فارسی) راه انداخت که به مناسبت شب یلدا هر وبلاگ نویسی که دعوت شد 5 مطلبی رو که دیگران درباره خودش یا شخصیتش نمی -دونند می نویسه و 5 نفر دیگه رو به این بازی دعوت می کنه و ...ما که توی این وبلاگ همیشه رو بازی کردیم و همه چیمون پیداست ولی خب این 5 تا رو که ممکنه افراد کمی می دونند می نویسیم و عریانتر مییشم فقط امیدوارم اصل اینکار توطئه استکبار جهانی برای استخراج اطلاعات از ملت شریف ایران نباشه!!

 

1-         وقتی که به دنیا اومدم حتی یک کلمه نمیتونستم صحبت کنم و یک قدم هم نمیتونستم راه برم و از همون موقع هر وقت بدون چتر زیر بارون میرم خیس میشم و تازه ختنه شده الهی به دنیا اومدم!!! (اگر اون موارد اول چیز عجیبی نبود به نظرتون این یکی شاید باشه!!)

2-         از جام جهانی 1۹82 اسپانیا عاشق سینه چاک فوتبال شدم . توی دوران ابتدایی به علت اینکه جزو 2-3 تا ریز میزه کلاس بودم و ضعیف الجثه! هیچ وقت توی تیم فوتبال کلاس نبودم، توی راهنمایی چون برای مسابقات دهه فجر هر کلاس 3 تا تیم میداد بنده هم توی تیم بودم...بعد از حذف شدن تیممون مثل ابر بهار اشک میریختم. توی دبیرستان اون ریز میزه بودن و ضعیف بودن کماکان باقی بود...هر چهارسال رو تیم کلاس بودم ولی فقط یک نیمه بازی به من رسید توی اول دبیرستان، بقیه بازیها رو نیمکت نشین صرف بودم...سال دوم دبیرستان 152 سانتی متر قدم بود ولی از سال چهارم رشد بنده شروع شد و توی دانشگاه هم ادامه یافت تا به  صد و هشتاد و یک سانتی متر رسیدم!!(ترقی رو حال کردین؟) ..از موضوع منحرف شدم...الان  ده ساله که هر جمعه فوتبال سالنی بازی میکنم و حتی بعضی وقتها وسط هفته!! فوتبال دیدن و فوتبال خوندن و فوتبال کامپیوتری بازی کردن هم که جای خود دارد.

3-         سکس یکی از مهم ترین دغدغه ها و لذتهای زندگی  منه...از سن 6-7 سالگی عاشق دیدن عکسهای سکسی و دید زدن و چشم چرونی بودم(توی سن 6-7 سالگی عاشق اون مجله 900 صفحه ای شرکت کوئل آلمان بودم به خصوص اون 20-30 صفحه اش که مربوط به لباسهای زیر زنونه بود و حموم سونا!!) و این قضیه کماکان ادامه دارد حتی با وجود ازدواج!! روزی نیست که به این سایتها سر نزنم و بر کلسکیون فیلم و عکس نیفزایم...آدم بی خطر و معتقد به اصول اخلاقی ولی چشم چرونی هستم معمولاً شاید سر به زیر و خجول به نظر بیام که میام ولی بدون اینکه کسی بفهمه حسابی چشم چرونیهام رو می کنم و جزئیات مورد نظر رو می بینم !!!. البته هیچوقت اهل خانم بازی و دختر بازی و ...نبودم و نیستم . در مورد آینده هنوز چیزی نمیدونم!! (اونوقت هی می گه از وبلاگت پرینت بگیر بیار منهم بخونم...آخه نمیشه که!!)

4-         گوزوی قهاری هستم!!! شدت صدای بعضی از این گوزها به قدری زیاد است که هر آن احتمال ترک خوردن و یا ریزش گچ سقف می رود. توی شرکتهایی که کار می کردم و می کنم وقتی در توالت هستم، بعضی وقتها مجبور به کشیدن سیفون می شوم تا اسباب تفریح همکاران نباشم...!! در خدمت سربازی در میان افسران وظیفه محل خدمت مقام اول در تعداد و شدت گوز را کسب کردم!! نمی دونم توی آیین نامه های نظامی این جرمه یا نه؟!! البته قصد شرکت در این موضوع رو نداشتم ولی  برای کم کردن روی بعضی افراد پر مدعی وارد این جریان کثیف شدم وقتی که سرم بلند کردم دیدم که همه دوستان از شدت خنده به حالت سینه خیز روی زمین افتاده اند و همه متفق القول بنده را به عنوان استاد و نفر اول انتخاب کردند!!

5-         یکی از کابوسهای من این است که خوب می بینم به شدت احتیاج به توالت رفتن دارم و در جایی هستم که تعداد زیادی توالت عمومی وجود دارد. در هر کدام را که باز می کنم میبینم چاه توالت گرفته و به شدت کثیف می باشد و اونهایی هم که تمیز هستند وسط حیاط و یا خیابان محل عبور مردم و بدون هیچ حفاظی هستند!! طبعاً از خواب می پرم و میرم توالت...و خدا رو شکر می کنم که توالتهای توی خوابم خراب بود!!

6-         از کمبود اعتماد به نفس رنج می برم، همیشه کم رو هستم. از بچگی دچار لکنت زبان هستم...با اینکه خیلی از سالها شاگرد ممتاز بودم...همیشه از درس جواب دادن می ترسیدم..نه به خاطر بلد نبودن درس...به خاطر ترس از حرف زدن ..به خصوص در میان جمع..معلم ادبیات اول راهنمایی با اشاره به من به بغل دستیم گفت قدر این هلمز رو بدون در آینده آدم خیلی بزرگی میشه به خاطر هوش و استعدادش...اون گفته و اون تصویر هنوز جلوی چشمامه...ولی من هیچوقت همچین آدمی نشدم و نمیشم به خاطر عدم اعتماد به نفس و نداشتن پشتکار...

7-         بعد از اتفاقهای خوب بزرگ زندگیم دچار پوچی می شم!!! مثلاً بعد از  قبولی در رشته عمران دانشگاه تهران با رتبه 194 یا بعد از ازدواج...دچار افسردگی و پوچی شدم که خب...حالا...که چی؟؟!!

 

چون عدد هفت رو دوست داشتم، هفت تا نوشتم...شرمنده به خاطر پرگویی و پر نویسی.

فکر نکنم دیگه فراد وبلاگ نوسی فعالی مونده باشند که دعوت نشده باشند ما مثل ته شاخه های گلدکوئست میمونیم!! ولی صبر کنید...

اینها رو دعوت می کنم... محمود  و کسری که مشترکاً توی این وبلاگ می نویسند-اژدهای خفته- راننده تاکسی (برادر عزیزم که البته خیلی وقته نمی نویسه و باز هم نخواهد نوشت) – عباس عبدی و سید محمد خاتمی!! (سید کی ناگفته ها رو میگی پس؟!!)

 

پ.ن. اگر دوست داشتید لینکها رو ببنید به وبلاگ اصلیم شرلوک هلمز برید لطفاْ.

 

 

+ نوشته شده توسط هومن ابراهیمی در دوشنبه چهارم دی 1385 و ساعت 2:4 بعد از ظهر |
اول دیماه اولین سالگرد عروسیمون بود. به همین مناسبت شب یلدا ملت ریخته بودند خونه مون و یلدا بازی و کادو بازی و...خب خوشحال شدم از گرفتن کادویی!! ولی بنده ترجیح می دادم یک جشن کوچیک دونفره داشته باشیم...نه این طوری...البته نمیتونی مثلا به خواهرها و والدین بگی که تشریف نیارید ما میخوایم تنها باشیم!!! یا می خوایم بریم بیرون.
البته اشکال از منه ، ظاهراً باید یک مشکل روانی باشه که این جور موقعها در معرض توجه جمع بودن یا تابلو بودن رو دوست ندارم...شب جشن ازدواجمون هم همین مشکل رو داشتم همه اش از اون وسط فرار می کردم می رفتم گوشه کنارها تک تک با بعضی از مهمونها گپ می زدم ،یا تنهایی وسط باغ قدم میزدم تو تاریکی. بعد مجری داد میزد که من رو پیدا کنند تازه مشکوک هم شده بود به من!!!. البته واسه این که بدونید این واقعاً یک مشکل روانیه این رو بگم که به آدمهایی توی جمع اینجوری در کانون توجه هستند حسودی می کنم فطیر!!! ولی وقتی خودم در کانون توجه قرار می گیرم...احساس ناراحتی میکنم. اسم این بیماری چیه آیا؟؟

پ.ن. یک بازی توی وبلاگستان راه افتاده به نام یلدا بازی، من هنوز از طرف کسی دعوت نشدم. همین جا تهدید می کنم اگر تا 48 ساعت دیگه...کسی دعوتم نکنه...خودم بدون دعوت وارد بازی میشم. والسلام.

+ نوشته شده توسط هومن ابراهیمی در شنبه دوم دی 1385 و ساعت 2:11 بعد از ظهر |

Add to Technorati Favorites