تبليغاتX
فارغ التحصیلان دوره 11 دبیرستان مفید
دیروز یکساعتی فکر کردم و رفتم توی حال و هوای ده سال پیش (اوووووووه ده سال گذشت مثل برق)، دوره ای که من توی آمروزشی سربازی بودم و خاتمی شد رئیس جمهور...خاطرات اون موقع رو در قالب یک نوشته وبلاگی توی ذهنم مرتب کردم..با جزئیات...امروز ولی اصلاً حوصله پیاده کردن و تایپ کردنشون رو ندارم...مساله مربوط به آب هندوانه میشه قطعاً..چون حوصله کار کردن هم ندارم..نشستم آرشیو وبلاگ یکی رو میجورم...به هرحال...
دوم خرداد گرامی باد و سید محمد خاتمی هم همیشه سلامت باشه و موفق .
فردا هم سوم خرداده و یک روز دیگه فراموش نشدنیه برای این ملت، بازپس گیری خرمشهر در ماموریتی غیر ممکن..که ممکن شد با بدنهایی که در مقابل آتش ضدهواییهای دشمن که حالا به جای هواپیما انسان شکار می کردند ترکیدند و پودر شدند و سوختند و ...
 
پ.ن.
 فردا بازی استقلال و پیکانه...و من هنوز در شوک باخت به سایپا هستم...ببینیم چه می شود.
+ نوشته شده توسط هومن ابراهیمی در چهارشنبه دوم خرداد 1386 و ساعت 12:51 بعد از ظهر |
 پیرهن تیم راه آهن در بازی دیروز
1- چهارشنبه 26 اردی بهشتی بود که 8 آذر نشد، قرار بود باز هم در استرالیا معجزه کنیم و بریم المپیک، این بار ولی معجزه نشد و مثل یک حیوان با وفا به استرالیا باختیم!! البته توقعی نمیره از تیمی که چهل روزه تشکیل شده که تیمهای پر تدارکی مثل عربستان و استرالیا رو شکست بده و قرار نیست همیشه معجزه ای مثل 8 آذر 76 رخ بده یک بار خدا دلش به حالمون سوخت حالا!! به حسین کعبی که توی جام جهانی بازی کرده چه میتوان گفت که به عنوان کاپیتان تیم آماتورگونه خطای پنالتی بی مورد انجام میده و همه اش در حال پرخاش به داوره...فقط پررو بازی رو یاد گرفته...خب انتظار برای راهیابی تیم فوتبال به المپیک 36 ساله شد.


2- جوات خیابانی!! گزارشگراین بازی نمودار همه رو رسم کرد با یاد آوری بازی سال 76 انگار خودش هم باورش شده که باعث صعود ایران به جام جهانی شده...


3-30-جمعه وسط پخش مستقیم فوتبال، بازی قطع شد و فینال وزن نمی دونم چندم مسابقات تکواندو پخش شد...ولی چه پخشی که فقط 40 درصد نبرد پخش شد ، چون یکی یا دو تا از داورها خانم بودند با دامن کوتاه و همه اش سانسور شد و هی فیلم آهسته های الکی پخش شد و فقط نماهای بسته..آخه خب مگه مجبورین اصلاً پخش کنید..این جوری صد سال سیاه پخش نکنید بهتره ...آخرش هم تکواندو کار ایرانی باخت (فکر کنم حواسش به لنگ و پاچه داورها بود!!) بعد که برگشتیم به فوتبال راه آهن یه گل زده بود و ما ندیده بودیم!! فحش های زیبا و رکیکی در مدح آقای ضرغامی و سیستم ایشان و خانواده محترم ایشان در مغزم رویید که در کار سایش اعصاب ملت هستند.


4-تبلیغ روی پیراهن تیم راه آهن جالب بود..."یا امام رضا" و زیرش هم نوشته بود "روغن موتور هیوندای"!!!، ریا و تظاهر و تناقض، در تمام شئونات این مملکت جاری است.


5-آقای احمدی نژاد در گزارش اقتصادی خویش هر گونه گرانی را شایعه دانستند و کار عوامل دشمن!!! و گرانی مسکن را - که البته اگر افزایش بیش از صد در صد قیمت مسکن اصلاً گرانی باشد!!!- بر عهده رشد جمعیت هم گذاشتند ، من فکر کنم آخه از مهر پارسال تا فروردین امسال جمعیت ایران دو برابر شده !!!..ملت موندن به کدوم حرف رئیس جمهور گوش بدن، پارسال فرمود صد و بیست میلیون جمعیت با توجه به امکانات ایران خوبه و حالا میگه رشد جمعیت فلان..!!! ملت بزایند یا نزایند ؟؟!! هر چند هم ملت و هم شما در حال زایمان اساسی هستید و بچه هم فارغ نمیشه!!! دوست خوبم منصور هم توی وبلاگش از گرانی مسکن ناله ها کرده و باعث و بانیش رو نفرین کرده و گفته مطمئنه که نفرین ملت سر قضیه مسکن عوامل گرانی مسکن رو خواهد گرفت...منصور جان اگر قرار بود نفرین ملت کاری کنه که توی این 28 سال پس چرا اتفاقی نیفتاد با اینهمه لعن و نفرین؟؟!!


6- آقای شکری یا حافظی را بندازید بیرون تو رو خدا!! صبحها از رادیوی ماشین رادیو ورزش رو گوش می دم، و بخش تیترهای مطبوعات، بعدش یک نفر به اصطلاح کارشناس برنامه -آقای حافظی یا شکری- تشریف میارند و از رو یکی از مقاله های منتخب رو میخونند...البته با صدایی کاملاً تو دماغی و مملو از خلط!!! و حال به هم زنی کامل و با سرعت چهل تپق در دقیقه!!! در خوندن از روی مطلب...من نمی دونم این مجریها و کارشناس!!!!!!ها رو از کجا گیر میارند - یه مشتی {...}خل...؟؟؟
+ نوشته شده توسط هومن ابراهیمی در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386 و ساعت 2:31 بعد از ظهر |
اگر از شما بخوان که با این هفت فحش خوارمادر و چاله میدونی یک شعر موزون بسازید ، چه میکنید!! 1-{...}کش 2-  ک{...}نی 3- ج{...}ه 4- {...}ییدن 5- {...}خل 6- خوار{...}ه 7- د{...}ث
لازم نیست زحمت بکشید، گروه کار درست "کیوسک" زحمتش رو کشیده، اول این کلمات رو انتخاب کرده بعد شعر زیر رو ساخته و بعد ترانه و آهنگ و ...خیلی هم آهنگ توپی از کار در اومده...اسم آهنگ هست "بی تربیت" از آلبوم جدیدشون به اسم عشق سرعت. این دومین آلبومشون بعد از آلبوم فوق العاده "آدم معمولی" هستش. با اینکه  الان دیگه ایران نیستند ولی مانند آلبوم اول همه اشعار راجع به اجتماع و سیاست ایرانه و کاملاً به روز و آشنا به وقایع داخل ایران هستند.مثلاً در آهنگ اول همین آلبوم میگه..."شام و نهار نداریم جاش میخوریم کیک زرد!!"..."انتخابهای تستی ...ازدواجای قسطی...دوزار ته گنجه بود...فرستادیم فلسطین!!"

عشق سرعت

آدم معمولی

.به جزو قوت متن، این آهنــــــگها از ریتم خوبی هم برخوردار هستند و کلاً بچه های
فوق العاده با استعدادی هستند..(حالا ما که کارشناس نیستیم ولی لذت می بریم.)...کل آلبوم  عشق سرعت رو میتونید از این جا داونلود کنید... و آلبوم آدم معمولی رو از همون جا (این آلبوم قشنگ تره به نظر من) ..اونهایی هم که ایران نیستند 15 دلار پول بدن بخرند.
و اما متن آهنگ بی تربیت...من عیناً اون چیزی رو که خونده میشه در زیر میارم...و چون فحشها رو خودش سانسور میکنه و نمیگه من شماره فحشها رو جاش می ذارم!!! من فکر میکنم این آهنگ رو تقدیم کردند به صدا و سیمای جمهوری اسلامی و فرزاد حسنی خصوصاً!! البته فکر میکنم... این بود کار تحقیقاتی امروز من!!

 میگی از جنگ و کشاکش
     میگی از حریق نفت کش
مجری اخبــــــار و گزارش   
   یک آدم دروغگوی {1}ـ

یه برنامه واســـــــه جوونی
 روزاتون سبز و آسمونی
قدر میکروفون رو میـدونی
 عشــــوه نیا آی بچه  {2}ـ

ارتبــــــــاط مستقیم و زنده
 بین یه شـهر و چند تا  ده
مجــــــــری جُنگ خانواده
  جیغ نزن اینقدر زنیکه {3} – استغفرالله –

از زیر چشم همدیگه رو می پاییدن
 چیزای رئیساشون رو میمالیدن
با صداشـــون روحمون رو ساییدن
 با دروغاشون اعصابمون رو {4} – آقا اینجا خانواده نشسته ! –

دکورهای جلف و پر از گل
 گلهای گلایل و ســــــــنبل
کـــــــــــلاغ با ادای بلبل
 اینا رو از کجا گیر آوردن یک مُشتی {5}ـ

همه برنامه ها پر از غــصه
 مصاحبه با آدمهای چرک و نشُسته
فکر میکنه خیلی کار درسته
 خجالت نمی کشـــه مرتیکه خ{6} – لا اله الا الله!!! –

کُتهای قهوه ای، خنده های لوس
  مجریهای بی معنی و چاپلوس
میگه همه دزدند، بقیه جــاسوس
  لعنت به هر چی آدم {7} – صلوات بفرست آقا –

دی..دی دیری ریم.....

پ.ن. خواهر زاده خانم بنده، آقای دانشجوی 21 ساله و نوازنده مجرب گیتار برقی و عاشق کارهای راک و اینهاست و از کارهای کیوسک هم خیلی خوشش میاد، سر این آهنگ که صحبت می کردیم میگفت من دو سه تا از این فحشها رو نفهمیدم چیه!!! قرار شد براش بعداً همه رو توضیح بدم...طفلکی چه چشم و گوش بسته است!!

+ نوشته شده توسط هومن ابراهیمی در چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 11:50 قبل از ظهر |
همسر گرامی رفته در راستای تلاش برای یه خورده چاق کردن بنده، پودر گیناپ، قرص سپروهپتادین و یک کپسول مولتی ویتامین خفن به نام فارماتون خریده و به خورد ما میده. از شما چه پنهون از پنجشنبه تا حالا که من اینها رو میخورم دچار نشئگی شدید و خواب آلودگی وحشتناک شدم!! همه اش در حال چرت زدنم حتی وسط مهمونی. همکارم میگه به احتمال قوی مال همون قرص مولتی ویتامینه، چند روز دیگه هم درست می شی. امروز اول صبح پشت فرمون که رسماً داشتم میخوابیدم، توی شرکت هم تا ساعت 10:30 توی چرت بودم میخواستم کله ام رو بکوبم به دیوار. حالا باید با رفقای پزشکم مشورت کنم ببینم جریان چیه و چرا یک مولتی ویتامین همچین بلایی سر من آورده. تازه ساعت 10:30 هم یکی از همکارها اومد من رو یه خورده انرژی درمانی کرد تا زنده شدم.
این از این...
دوست داشتم نقاشیم خوب بود و بعضی از تصاویری که توی خواب میبینم می کشیدم و میذاشتم اینجا...بعضی تصاویر بد جوری توی ذهنم میمونه..البته ربطی به این قرصها نداره ها..قبلش هم بود...
مثلا دو هفته پیش خواب یک قبرستون بالای تپه دیدم قبرها همه تازه و پارچه ها و تابلوهای سیاه روی آنها به عنوان نشانه..منهم دارم با مادرم دنبال قبر مادربزگم میگردیم...خیلی خفن بود...مخصوصاً این که یک مرده رو بیرون ازقبرش ول کرده بودندو دست و پاش تکون میخورد..هوا هم گرگ و میش دم غروب بود.
دیروز هم یک دو دقیقه که توی چرت بودم...خواب دیدم در یک اتاق تاریک 2 در2 متر رو باز کردم..اتاق نیمه تاریک با بادیوارهای قهوه ای رنگه یه چوب بیلیارد (شاید هم بیس بال) به رنگ قهوه ای به دیوار تکیه داده شده، یک در بسته دیگه هم روبرومه...همین..ولی تصویرش بدجوری مونده توی ذهنم...
مرسی توهم...

پ.ن. ممکنه خواب آلودگی مال سیپرو هپتادین باشه..

+ نوشته شده توسط هومن ابراهیمی در شنبه چهاردهم بهمن 1385 و ساعت 3:47 بعد از ظهر |
یک ایمیل زیبا از حسن دیباج دریافت کردم راجع به پدر مرحومش که حتماْ خیلی از شما هم دریافت کردید... متن اون رو توی اینجا هم میگذارم. البته فرصت نداشتم از حسن اجازه بگیرم...امیدوارم مساله ای نباشه.

Dear Friends

As you may know, my father has passed away. May Rest
in Peace. I will be back in Canada and then US as soon
as I receive my visa, most likely in two weeks. Those
of you who need anything from Iran must let me know. I
have no baggage and I will be happy to do something
for friends, seriously.

Best Wishes

Hassan
------------Eulogy for My Father ---------------------
My father was buried next to his father, mother and
his grand father, in an old mosque, about 100 yards
away from the place where he was born more than 80
years ago.

He came from an old town and he always remained a man
of old generation, with a true faith and solid
beliefs. My father's life was centered around God and
it stayed that way. Most people nowadays don't know a
genuine face of religion not taunted by social,
political and cultural turmoils. My father's life and
beliefs provided a catalog of what the religion used
to be, a window to the past, if you will. He helped
people to reclaim their hope and faith.

There are few things very unique about my father. one
is his extraordinary adherence to the rules of faith.
He never missed a day of fasting, a daily prayer, or
his midnight and before sunrise prayers. He was tough
on himself. More so than anybody that I have ever
seen.  He adhered to his principles to the last
moments of his life.
The second thing about my father was his fairness and
objectivity despite changing times. He never bent the
rules for himself. He had great work ethics and He
made less than few mistakes in his life, had a clear
vision of life affairs.
He was a people's person. He truly and solidly
regarded everybody as equal, in a very deep way. I was
overwhelmed by the variety and range of his friends
and sympathizer. Despite having considerable education
by most respectable people, he had a niche for making
connections with ordinary people, specially the most
troubled ones.   He was the most 'real' person and
that is why people loved him.

I feel very fortunate and blessed to have him as my
father. I feel disappointed that I have not inherited
his great virtues.

To my friends who still have their father and mother
with them, I'd ask to please benefit their
relationship as much as they can. Now that I have lost
both parents, I should know. So from deepest corner of
my heart, I urge you all to respect and love your
parents.

Peace
Hassan Dibadj

 

+ نوشته شده توسط هومن ابراهیمی در پنجشنبه چهاردهم دی 1385 و ساعت 12:15 بعد از ظهر |

 

سلام بر همه دوستان ، بالاخره انتظار به سر رسید!! و جلسه دو سالانه دوره یازده در منزل جناب اقای مهندس فرشید نعمتی برگزار خواهد گردید.لازم به توضیح هست که جلسه به صورت مجردی برگزار خواهد شد و از بانوان محترمه در فرصتی دیگر پذیرایی به عمل خواهد آمد.

زمان جلسه : جمعه 15/دی/1385 از ساعت 6 بعد از ظهر تا بوق سگ! نقطه

مکان جلسه : بزرگراه مدرس شمال - بعد از بلوار میرداماد - خیابان شهید وحید دستگردی (ظفر) خیابان ناجی - خیابان فرزان شرقی - پلاک 38 - واحد 17 - تلفن : 22912279 و موبایل فرشید 09122495936

کروکی دقیق محل حادثه در پایین مطلب کاملاً مشخص می باشد. توجه فرمایید لطفاً.

مستطیل سورمه ای رنگ، خانه فرشید می باشد.

 

کروکی محل حادثه

 

پیش بینی خود من حضور حداکثر 10 الی 15 نفر می باشد .

پ.ن.یکی از  دلایل اصلی برپایی این جلسه در این تاریخ - حضور جناب فرشاد خان مشایخی  و سایر دوستان خارجکی احتمالی در ایران می باشد ، یعنی فرشاد جان نکنه نیای و باز بری دبی یا یک جای دیگه.

 

+ نوشته شده توسط هومن ابراهیمی در شنبه نهم دی 1385 و ساعت 4:28 بعد از ظهر |
اول صبحی ، اول هفته ای شوکه شدم وقتی فهمیدم صدام به صورت ناگهانی اعدام شد. قرار بود اعدام 30 روز دیگه باشه که!!! توقع من این بود که مراسم اعدام این ملعون رو مستقیم ببینیم. حتی تلویزیون خودمون برای مردم ایران مستقیم تصاویر رو پخش کنه....دیدن صحنه اعدام چیز جالبی نیست...ولی اعدام این یکی مطمئناً برای مردم ایران دیدنی بود. اعدام کسی که باعث از بین رفتن صدها هزار از مردم این مملکت و معلول شدن صدها هزار نفر دیگه ، آسیبهای روانی جدی برای خانواده ها و وارد آوردن حداقل 1000 میلیارد دلار خسارت به این مملکت بود، مسلماً برای ما دیدنی است. این کوچکترین مرهم است.

+ نوشته شده توسط هومن ابراهیمی در شنبه نهم دی 1385 و ساعت 11:2 قبل از ظهر |

خب ظاهراً تهدیدهای من موثر واقع شد و از طرف 5 نفر یهو دعوت شدم به یلدا بازی. از طرف حاجی آقای واشنگتون، بزرگ خان، وب نوشته، هاله و مریم شمعدانیها. برای اونهایی که احتمالاً خواننده این وبلاگ هستند و نمیدونند که جریان چیه بنویسم که این بازی رو سلمان (اولین وبلاگ نویس فارسی) راه انداخت که به مناسبت شب یلدا هر وبلاگ نویسی که دعوت شد 5 مطلبی رو که دیگران درباره خودش یا شخصیتش نمی -دونند می نویسه و 5 نفر دیگه رو به این بازی دعوت می کنه و ...ما که توی این وبلاگ همیشه رو بازی کردیم و همه چیمون پیداست ولی خب این 5 تا رو که ممکنه افراد کمی می دونند می نویسیم و عریانتر مییشم فقط امیدوارم اصل اینکار توطئه استکبار جهانی برای استخراج اطلاعات از ملت شریف ایران نباشه!!

 

1-         وقتی که به دنیا اومدم حتی یک کلمه نمیتونستم صحبت کنم و یک قدم هم نمیتونستم راه برم و از همون موقع هر وقت بدون چتر زیر بارون میرم خیس میشم و تازه ختنه شده الهی به دنیا اومدم!!! (اگر اون موارد اول چیز عجیبی نبود به نظرتون این یکی شاید باشه!!)

2-         از جام جهانی 1۹82 اسپانیا عاشق سینه چاک فوتبال شدم . توی دوران ابتدایی به علت اینکه جزو 2-3 تا ریز میزه کلاس بودم و ضعیف الجثه! هیچ وقت توی تیم فوتبال کلاس نبودم، توی راهنمایی چون برای مسابقات دهه فجر هر کلاس 3 تا تیم میداد بنده هم توی تیم بودم...بعد از حذف شدن تیممون مثل ابر بهار اشک میریختم. توی دبیرستان اون ریز میزه بودن و ضعیف بودن کماکان باقی بود...هر چهارسال رو تیم کلاس بودم ولی فقط یک نیمه بازی به من رسید توی اول دبیرستان، بقیه بازیها رو نیمکت نشین صرف بودم...سال دوم دبیرستان 152 سانتی متر قدم بود ولی از سال چهارم رشد بنده شروع شد و توی دانشگاه هم ادامه یافت تا به  صد و هشتاد و یک سانتی متر رسیدم!!(ترقی رو حال کردین؟) ..از موضوع منحرف شدم...الان  ده ساله که هر جمعه فوتبال سالنی بازی میکنم و حتی بعضی وقتها وسط هفته!! فوتبال دیدن و فوتبال خوندن و فوتبال کامپیوتری بازی کردن هم که جای خود دارد.

3-         سکس یکی از مهم ترین دغدغه ها و لذتهای زندگی  منه...از سن 6-7 سالگی عاشق دیدن عکسهای سکسی و دید زدن و چشم چرونی بودم(توی سن 6-7 سالگی عاشق اون مجله 900 صفحه ای شرکت کوئل آلمان بودم به خصوص اون 20-30 صفحه اش که مربوط به لباسهای زیر زنونه بود و حموم سونا!!) و این قضیه کماکان ادامه دارد حتی با وجود ازدواج!! روزی نیست که به این سایتها سر نزنم و بر کلسکیون فیلم و عکس نیفزایم...آدم بی خطر و معتقد به اصول اخلاقی ولی چشم چرونی هستم معمولاً شاید سر به زیر و خجول به نظر بیام که میام ولی بدون اینکه کسی بفهمه حسابی چشم چرونیهام رو می کنم و جزئیات مورد نظر رو می بینم !!!. البته هیچوقت اهل خانم بازی و دختر بازی و ...نبودم و نیستم . در مورد آینده هنوز چیزی نمیدونم!! (اونوقت هی می گه از وبلاگت پرینت بگیر بیار منهم بخونم...آخه نمیشه که!!)

4-         گوزوی قهاری هستم!!! شدت صدای بعضی از این گوزها به قدری زیاد است که هر آن احتمال ترک خوردن و یا ریزش گچ سقف می رود. توی شرکتهایی که کار می کردم و می کنم وقتی در توالت هستم، بعضی وقتها مجبور به کشیدن سیفون می شوم تا اسباب تفریح همکاران نباشم...!! در خدمت سربازی در میان افسران وظیفه محل خدمت مقام اول در تعداد و شدت گوز را کسب کردم!! نمی دونم توی آیین نامه های نظامی این جرمه یا نه؟!! البته قصد شرکت در این موضوع رو نداشتم ولی  برای کم کردن روی بعضی افراد پر مدعی وارد این جریان کثیف شدم وقتی که سرم بلند کردم دیدم که همه دوستان از شدت خنده به حالت سینه خیز روی زمین افتاده اند و همه متفق القول بنده را به عنوان استاد و نفر اول انتخاب کردند!!

5-         یکی از کابوسهای من این است که خوب می بینم به شدت احتیاج به توالت رفتن دارم و در جایی هستم که تعداد زیادی توالت عمومی وجود دارد. در هر کدام را که باز می کنم میبینم چاه توالت گرفته و به شدت کثیف می باشد و اونهایی هم که تمیز هستند وسط حیاط و یا خیابان محل عبور مردم و بدون هیچ حفاظی هستند!! طبعاً از خواب می پرم و میرم توالت...و خدا رو شکر می کنم که توالتهای توی خوابم خراب بود!!

6-         از کمبود اعتماد به نفس رنج می برم، همیشه کم رو هستم. از بچگی دچار لکنت زبان هستم...با اینکه خیلی از سالها شاگرد ممتاز بودم...همیشه از درس جواب دادن می ترسیدم..نه به خاطر بلد نبودن درس...به خاطر ترس از حرف زدن ..به خصوص در میان جمع..معلم ادبیات اول راهنمایی با اشاره به من به بغل دستیم گفت قدر این هلمز رو بدون در آینده آدم خیلی بزرگی میشه به خاطر هوش و استعدادش...اون گفته و اون تصویر هنوز جلوی چشمامه...ولی من هیچوقت همچین آدمی نشدم و نمیشم به خاطر عدم اعتماد به نفس و نداشتن پشتکار...

7-         بعد از اتفاقهای خوب بزرگ زندگیم دچار پوچی می شم!!! مثلاً بعد از  قبولی در رشته عمران دانشگاه تهران با رتبه 194 یا بعد از ازدواج...دچار افسردگی و پوچی شدم که خب...حالا...که چی؟؟!!

 

چون عدد هفت رو دوست داشتم، هفت تا نوشتم...شرمنده به خاطر پرگویی و پر نویسی.

فکر نکنم دیگه فراد وبلاگ نوسی فعالی مونده باشند که دعوت نشده باشند ما مثل ته شاخه های گلدکوئست میمونیم!! ولی صبر کنید...

اینها رو دعوت می کنم... محمود  و کسری که مشترکاً توی این وبلاگ می نویسند-اژدهای خفته- راننده تاکسی (برادر عزیزم که البته خیلی وقته نمی نویسه و باز هم نخواهد نوشت) – عباس عبدی و سید محمد خاتمی!! (سید کی ناگفته ها رو میگی پس؟!!)

 

پ.ن. اگر دوست داشتید لینکها رو ببنید به وبلاگ اصلیم شرلوک هلمز برید لطفاْ.

 

 

+ نوشته شده توسط هومن ابراهیمی در دوشنبه چهارم دی 1385 و ساعت 2:4 بعد از ظهر |
اول دیماه اولین سالگرد عروسیمون بود. به همین مناسبت شب یلدا ملت ریخته بودند خونه مون و یلدا بازی و کادو بازی و...خب خوشحال شدم از گرفتن کادویی!! ولی بنده ترجیح می دادم یک جشن کوچیک دونفره داشته باشیم...نه این طوری...البته نمیتونی مثلا به خواهرها و والدین بگی که تشریف نیارید ما میخوایم تنها باشیم!!! یا می خوایم بریم بیرون.
البته اشکال از منه ، ظاهراً باید یک مشکل روانی باشه که این جور موقعها در معرض توجه جمع بودن یا تابلو بودن رو دوست ندارم...شب جشن ازدواجمون هم همین مشکل رو داشتم همه اش از اون وسط فرار می کردم می رفتم گوشه کنارها تک تک با بعضی از مهمونها گپ می زدم ،یا تنهایی وسط باغ قدم میزدم تو تاریکی. بعد مجری داد میزد که من رو پیدا کنند تازه مشکوک هم شده بود به من!!!. البته واسه این که بدونید این واقعاً یک مشکل روانیه این رو بگم که به آدمهایی توی جمع اینجوری در کانون توجه هستند حسودی می کنم فطیر!!! ولی وقتی خودم در کانون توجه قرار می گیرم...احساس ناراحتی میکنم. اسم این بیماری چیه آیا؟؟

پ.ن. یک بازی توی وبلاگستان راه افتاده به نام یلدا بازی، من هنوز از طرف کسی دعوت نشدم. همین جا تهدید می کنم اگر تا 48 ساعت دیگه...کسی دعوتم نکنه...خودم بدون دعوت وارد بازی میشم. والسلام.

+ نوشته شده توسط هومن ابراهیمی در شنبه دوم دی 1385 و ساعت 2:11 بعد از ظهر |
ناصر عبداللهی مرد. دلم گرفت خیلی.
خبر اینجاست 

پشت این پنجره ها دیگه بارون نمی باره...*

*قسمتی از شعر یکی از قشنگ ترین آهنگهاش 

+ نوشته شده توسط هومن ابراهیمی در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385 و ساعت 3:14 بعد از ظهر |
1- سه روز از انتخابات گذشته ، تازه قسمت کوچکی از آرای شورای شهر تهران اعلام شده...چهار نفر از اصلاح طلبان فعلا انتخاب شده هستند...باید منتظر ماند...ولی چه شورای بزن و بکشی شود.
2- دیروز شمردم، 13 تا موتورسوار خلاف جهت عبور ماشینها در خیابان حرکت می کردند!!! یعنی فقط 13 تا رو من شمردم توی مدت کمی که توی خیابونها بودم. جالبه نه؟!! دیگه کار از فرهنگ سازی گذاشته. باید پلیس بذاری با باتون بکوبند توی دهنشون تا از این غلطها نکنند. اینکه هر از چند گاهی موتورها رو به صورت تصادفی توقیف کنید و بعد به مناسبت اعیاد مذهبی آزاد کنید چه فایده ای داشته؟؟!!
3- پلاک ماشینم نو شد!! از پلاک جدیدم خوشم نمیاد ....من پلاک "ق" دوست ندارم. دلم " ه " میخواست، اونهم زوج. بی مزه.
4- اوه اوه جمعه چه فوتبالی بازی کردم چه گلهایی زدم...رو فرم بودم ، بد فرم.
5- این شعر رو از وبلاگ آن سوی دیوارکش رفتم...خیلی شعر قشنگیه...هر چند غمگین .من رو برد به سال سیاه 1382 زمانی که سی ساله بودم.

شتاب کن

پسر سی ساله تب دارد
و روی کاناپه در خانۀ پدری‌ خوابیده
آری او سی ساله و تب‌آلود است
و به اتاق کودکی‌اش بازگشته

مادرش می‌آید و می‌گوید:"برایت نوشیدنی گرم بیاورم؟"
او اخم می‌کند و می‌گوید: "حالا نه"
به قفسۀ کتاب‌های قدیمی نگاه می‌کند
داستان‌هایی که در زندگی همراهی‌اش کرده‌اند

مادر شتاب کن و بر قلبم مرهمی بگذار
پیش از آن که مرا بخوابانی
و برایم بگو چگونه کودکی بودم
و چطور با دیدن اولین باران ذوق می‌کردم

پسر سی ساله تب دارد
او دیگر نه عشقی دارد و نه کاری
آری او سی ساله است ولی
هنوز نمی‌داند پس از خدمت وظیفه چه خواهد کرد

مادرش می‌آید و می‌گوید:"کمی به سالن بیا"
او از کوره در می‌رود و می‌گوید: "حالا نه"
به طاقچه صفحه‌های کهنه موسیقی نگاه می‌کند
ترانه‌هایی که در زندگی‌اش همراهی‌اش کرده‌اند

تو حالا مثل ستاره‌ای آن دورها می‌درخشی
تو به خانه‌ام بازگشته‌ای، آری تو اکنون با من هستی
من نام تو را بر دخترم نهاده‌ام

پسر سی ساله تب دارد
و روی کاناپه در خانه پدری‌ خوابیده
آری او سی ساله و تب‌آلود است
و به اتاق کودکی‌اش بازگشته

وقتی مادر می‌آید و می‌گوید:"نامه داری"
چشمانش ناگهان از شادی برق می‌زند
او بوی بارانی را که در راه است حس می‌کند
بارانی که معشوق را با خود می‌آورد

+ نوشته شده توسط هومن ابراهیمی در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385 و ساعت 2:0 بعد از ظهر |
  

این مقاله رو بخونید....اگر دوست داشتید رای بدید، اگر هم دوست نداشتید ..رای ندید. صلاح مملکت خویش خسروان دانند.

بدرود
پ.ن. من در انتخابات شوراها رای خواهم داد. به لیست اصلاح طلبان. شاید با یکی دو تغییر.

پ.ن.۲ - نمیدونم چرا وقتی این مطلب رو مینوشتم...همه اش یاد " مهدی عباسی لاخانی " بودم. اسمش رو کامل نوشتم که خیال نکنید کاندیدای شورای شهره!! رفیق خودمون رو میگم...البته یه خورده میدونم چرا...

+ نوشته شده توسط هومن ابراهیمی در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385 و ساعت 8:23 قبل از ظهر |
یه مطلبی راجع به اتخابات نوشتم توی شرلوک هلمز..اگر دوست داشتید بخونید.

 

+ نوشته شده توسط هومن ابراهیمی در چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385 و ساعت 1:44 بعد از ظهر |

 

تیم امید ایران مجوز گرفت. عکس از ایسنا

بالاخره فوتبال ایران از بازیهای بین المللی محروم شد. (البته در آخرین لحظات دیشب ظاهرا مجوز حضور تیم امید در بازیهای آسیایی صادر شد.) ظاهراً برای مدیران ما علی الخصوص مهندس علی آبادی و هاشمی و مصطفوی تسویه حساب با مدیران قبلی مهم تر از منافع مملکت و فوتبال بوده و هست که توی این چند ماه همین طوری دست رو دست گذاشتند و از موضع قدرت با فیفا برخورد کردند و حالا که دیدند نه خیر سنبه پر زورمی باشد، به تکاپو افتادند. جناب آقی علی آبادی که از بدو ورود به سازمان تربیت بدنی بنا رو برخوردهای چکشی با همه گذاشتند و حتی فیفا را به دخالت بیجا متهم می کردند حالا توی بد مخمصه ای گیر افتادند که البته با کوتاه اومدن از مواضع قبلی و لابیهای پشت پرده شاید قضایا حل گردد. آقای مهندس مصطفوی هم که سوابق مدیریتی بسیار روشنی دارند!! فارغ التحصیل مهندسی شیمی دانشگاه تگزاس که در برنامه نود هفته پیش، با میلیونها بیننده، لوگو (آرم ) را لگو (نام کارخانه تولید اسباب بازی!!) میخواند و کاشف الکل را ابوریحان رازی!! می نامد. کسی که تابع تئوری هدف وسیله را توجیه میکند می باشد. در سال 1375 قبل از بازی استقلال و نوبهار ازبکستان در چارچوب جام در جام باشگاههای آسیا در رختکن استقلال توصیه به شیرجه زدن در محوطه جریمه حریف میکند و می گوید داور توجیه شده!! که البته از قضا در آن بازی دو پنالتی برای استقلال گرفته می شود و استقلال صعود میکند. او کسی است که به این گونه روابط پشت پرده با سران فوتبال افتخار میکند!! در دوره های مدیریت او لیگ به نامنظم ترین نحو ممکن برگزار می شود. سیستم اداره فوتبال مملکت کاملاً هیاتی و توصیه پذیر می باشد. در بخشیدن ها و محرومیت ها  توصیه مقدم بر قانون می باشد. هنوز هم هر مشکلی که پیش آید سریع به توطئه عوامل دکتر دادگان پیوند زده می شود و ظاهراًً خود ایشان شاهکار دنیای مدیریت می باشند. در ادوار مختلف مدیریت ایشان، جاماندن بازیکنان از تیمی به خاطر مشکل سربازی، یا به خاطر رد نشدن مدارک و اسم و یا صغر سنی، مساله ای عادی و همیشه تکرار شدنی می باشد. البته مدیریت دکتر دادگان هم دارای ضعفهای بسیاری بود ولی مدیریت مصطفوی یه بازگشت به عقب کامل می باشد. به حال چاره ای نیست جز اینکه منتظر بشینیم تا اساسنامه مطابق خواسته فیفا اصلاح گردد و انتخابات جدید برای تعیین رئیس فدراسیون فوتبال انجام گیرد. به امید انتخاب مدیر اصلح و عدم انتخاب افرادی مانند داریوش مصطفوی.

 

پ.ن. مناسب ترین فرد از نظر بنده آقای مهندس صفایی فراهانی می باشد که البته با توجه به اختلاف خط سیاسی با دولت فعلی و همچنین عدم علاقه خودشان انتخاب ایشان بعید به نظر می رسد.

 

+ نوشته شده توسط هومن ابراهیمی در دوشنبه ششم آذر 1385 و ساعت 9:44 قبل از ظهر |
دیروز برای اولین بار در زندگیم به یک جزیره رفتم. و اون جزیره ای بود که به دلایل امنیتی و چون اینکه چون محل صدور 95 درصد نفت ایرانه ورود به اونجا به اصلا راحت نیست و با کلی درخواست قبلی کنترلهای حین ورود و خروج ممکنه. منظورم جزیره خارگه.
برای بازدید از محل پروژه پتروشیمی که هنوز عمیلات اجرایی شروع نشده با همکاران به خارگ رفتیم. ساعت 6 صبح پرواز داشتیم و ساعت 11 صبح پرواز برگشت!! به قول ظریفی آدم تا وسط تهرون بره برگرده بیشتر طول می کشه. هر چند به علت تاخیر دو ساعت بیشتر موندیم ولی سفر کوتاهی بود. هوا گرم و شرجی بود به نسبت تهران و مجبور شدیم کت و پلیور رو در بیاریم و...برام جالب بود که هر جا رو نگاه میکردی دور تا دورت آب بود و کشتی و نفکتش. اصلاً لامصب این خلیج فارس نمی دونم چی توش داره که از توی همون هواپیما که و از بالا که نگاهش میکنی این آب نیلگون و اون موجها رو مو بر تنت سیخ میشه. و البته بعد از خلیج فارس زیباترین چیز در این سفر. چشمهای مابین آبی و خاکستری (همرنگ آب خلیج فارس) دخترک 3-4 ساله بود که با لبخند به ما که با ماشین از کنارش رد می شدیم نگاه می کرد. نمیدونم چی توی اون چشمهای معصوم و فوق العاده زیبا بود که هنوز توی ذهنم تصویر واضحش مونده.


اینهم لینک محل پروژه
Iran / Bushehr / Bandar-e Gonaveh, 45km from center

پ.ن.
خوب شد به جزیره سیری هم نرفتیم. چون اون وقت هر کی می پرسید کجا رفتی؟؟

میگفتم:خارکُ سیری.ترکیب بدی می شد اونوقت.

+ نوشته شده توسط هومن ابراهیمی در چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385 و ساعت 10:8 قبل از ظهر |
تبریک می گم به خودم و خیلی از دوستان به خاطر پایان سریال مزخرف نرگس.
دیشب به اهل و عیال مژده دادیم که به همین مناسبت با گرفتن حقوق سر برج شام مهمانشان خواهیم کرد!!
من تقریبا 40-50 % سریال نرگس رو دیدم از سر بیکاری یا دور هم نشستن و این که زورمون نرسید کانال رو عوض کنیم. البته بعضی وقتها هم وقتی با دوستان فیفا می زدیم صداش میومد. هر چند این جور سریالها رو با دیدن چند قسمت همه داستان داستان رو میفهمی. تولید و پخش این سریال با سوتیهای فراوان آن توهین مستقیم به شعور ملت بود که متاسفانه زیر سایه شعار پرمخاطب بودن قضیه را توجیه می کردند. اولا که ملت وقتی چاره ای نداشته باشند و حق انتخابی هم نباشه مجبورند این چیزها رو نگاه کنند و ثانیا وظیفه صدا و سیما فرهنگ سازی و بالا بردن سطح شعور و سلیقه مردم است نه...
ثالثا، مرگ پوپک گلدره و حواشی سریال هم باعث استقبال بیشتر شد.
پایان سریال هم که ...بر خلاف مسائل لو رفته و مشهود !! آق بهروز از ایدز معاف شدند و فقط دچار بیماری توهم از بیماری شدند. منتهی من نمیدونم چه توهمی بود که طرف همه اش دچار خونریزی بود و جوشهای رکیک!! بر سر و صورتش بود و...شاید خواستند ملت رو سورپریز کنند و با لو رفتن آخر داستان ، یه داستان دیگه سرهم بندی کردند. شاید البته.
سوتیهای جزئی که توی هر قسمت بود هم فراوونه.
مثلا تلفنی صحبت کردن بهروز و نسرین، و گفتن بهروز که به این آدرسی که میگم بیا، و ندادن آدرس در آخر کار و رفتن نسرین. استفاده از بچه یک ساله به جای یکروزه. استفاده از یک پراید خاص با یک شماره و راننده خاص برای ماشین دربست همیشگی تو خیابون!!
رفتن نسرین بچه به بغل به دفتر کار شوکت و آمدن بیرون از آنجا بدون بچه و...!!
  .با خوندن5-6 شماره اخیر هفته نامه همشهری جوان خیلیهاش رو پیدا می کنید.
بازیهای فوق العاده !!! بازیگران هم در سطح سریالهای خانواده ظهر هر روز بود که بهتر بود اصلا سریال همون موقع پخش می شد. البته بازی حسن پور شیرازی - شوکت - از جنس دیگری بود.
خلاصه هر مزخرفی بود ، تموم شد و علی الخصوص ما عاشقان پخش مستقیم فوتبال اروپا رو خوشحال کرد که این مدت کلی فوتبال رو غیر مستقیم دیدیم یا اصلا ندیدیم، هر چند شایعه هم هست که ممکنه باز هم فوتبالها مستقیم پخش نشه، به علت کمبود بودجه و...البته هر کسی میدونه که خرید یک فوتبال خارجی هزینه اش کمتر از یک قسمت سریال در میاد و اونهم تازه با تبلیغات بسیار صدا و سیما راحت هزینه اش درمیاد.
خلاصه از امشب دیگه شوکت پلنگ و نرگس مثبت و فضول خان و نسرین قورباغه و بهروز مزلف و احسان پپه و غووول بهار و اعظم جیغ جیغو و سمانه لزلزو!!! و ...رو نمیبینید.
نرگس تمام گشت به پایان رسید قبح....نه...نهضت ادامه دارد.

پ.ن.
اس - ام - اس های بسیاری در رابطه با این سریال پخش شد که جدیدترینش در مورد 74 شب متوالی نماز خوندن نرگس در این سریال بود که به علت بی تربیتی بودن از  ذکر بقیه مطلب خودداری می گردد!!

+ نوشته شده توسط هومن ابراهیمی در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385 و ساعت 9:40 قبل از ظهر |

هر وقت سر مزار دایی میرفتیم، پدرم می رفت بالای مزار آقای طالقانی که همان نزدیکی بود و فاتحه میخواند. و الان من هر وقت برای دیدن پدر و دایی به بهشت زهرا می روم. به جای پدرم سر مزار آقای طالقانی، فاتحه میخوانم.

پ.ن.
الف- همین الان یادم آمد که موتوری در خیابان طالقانی به پدرم زد!!
ب- این نوشته یهو به ذهنم رسید با خواندن مطلب آقا بهمن
ج- روزنامه شرق توقیف شد. حالم گرفته شد شدید. شاید توی همه روزنامه های اصلاح طلب دوام این یکی از همه بیشتر بود . کاملترین روزنامه که حتی 4 صفحه ورزشیش می ارزید به کل روزنامه های ورزشی. باقی مطالب که جای خود دارد.

+ نوشته شده توسط هومن ابراهیمی در دوشنبه بیستم شهریور 1385 و ساعت 3:46 بعد از ظهر |

مثل تمام این سه سال ، که حداقل هر دو سه شب یه بار خواب بابا رو میبینم. باز خوابش رو دیدم. یه لباس یا شال سفید رنگ پیچیده بود دور خودش. من سعی می کردم از کاری منصرفش کنم که یادم نیست چی بود. روی صندلی نشسته بود ، آرنجهاش روی میز چوبی بود. سرش رو تکون میداد و راضی شده بود...مثل همیشه چند دقیقه ای بیدار شدم. با اشکهایی در گوشه چشمهام. یادم اومده بود که بابا دیگه نیست. دوباره خوابم برد....بعد از دیدن کلی خواب بی ربط مثل دنبال زمین فوتبال سالنی گشتن!! این بار خواب پدر بزرگ مرحومم رو دیدم. بابای بابا. از سال 71 تا 76 زمین گیر بود و بعد فوت کرد. توی خواب با تعجب دیدم که روی پاهای خودش راه میره ولی نمیتونه صحبت کنه و حواسش سر جاش نیست. اونهم سر تا پا سفید پوشیده. با تعجب می پرسم چطور شد که راه میره...میگن با عزیز آقا بردیمش یه بیمارستانی با دوازده هزار تومن خوبش کردند!! توی خواب بیداری یادم اومد که بابا بزرگ هم فوت کرده. بیدار که شدم چشمام خیس بود. فکر میکردم کاشکی پول داشتم و خونه بابا بزرگ رو توی گرگان می خردیم. خونه ای قدیمی که چند سال پیش فروخته شد ولی هنوز همونجوری افتاده. خونه ای پر از خاطرات.بلند میشم که برم سر کار........جلوی آینه متوقف میشم.گوشه آینه عکس بچه گیهای من و آرشه که دو طرف بابا ایستادیم. توی حیاط خونه بابا بزرگ.

مامان رفته گرگان. باید بهش زنگ بزنم که اگر تونست بره امامزاده عبدالله سر قبر بابا بزرگ و مادر بزرگ. هرچند، به  احتمال زیاد خودش میره.

+ نوشته شده توسط هومن ابراهیمی در پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385 و ساعت 10:40 قبل از ظهر |
من عاشق آهنگهای رضا صادقیم....اولین بار با آهنگ مشکی رنگ عشقه شناختمش...ولی با آهنگها و آلبومهای دیگه اش بیشتر حال کردم. الان هم توی ماشین 60-70 درصد مواقع رضا صادقی گوش میدم. همسر گرامی هم با وجود اینکه دوست داره آهنگهاش رو بعضی وقتها میگه...تو خسته نشدی؟ از بس گوش کردی اینها رو؟ خلاصه ما همه اش منتظر کنسرت آقا رضا بودیم که دیشب جای همه خالی رفتیم کنسرتش. به من خیلی خوش گذشت. جزو بهترین کنسرتهای تاریخ زندگیم بود و قطعا اکتیو ترین و پر انرژی ترین اونها. هر چند زمان یکساعت و نیمه کم بود براش. ولی خیلی از آهنگهای باحالش رو اجرا کرد. البته دوست داشتم آهنگ "عشق صادق" که جزو بهترین آهنگاشه رو هم اجرا کنه که نکرد.
از شخصیت و افتادگی و گرمی خود رضا هم خیلی خوشم اومد. متولد 1358 بندر عباسه و به خاطر تزریق اشتباهی پنی سیلین به عصب در سن دو سالگی از ناحیه پا معلوله.
با زبون بی زبونی گفت که بعضی آهنگهاش رو چون اجازه ندادند نمیتونه بخونه. ...
نکته منفی کنسرت، مکان نامناسبش بود که البته کلی معذرت خواهی کرد و گفت این بهترین مکانی بود که اجازه دادند. صندلیهای بی شماره در فضای باز. کلی درگیری برای اینکه ملت صندلی از عقب میاوردند و توقع داشتند صاف بیان بشینند رو سر تو و بقیه!!
ولی به هر حال خوش گذشت فطیر. کنسرت در محل کاخ سعد آباده و امشب و فردا شب هم هست.
<a href="http://saharmusic.ocm/">اطلاعات بیشتر</a>
 یه توپولوف دیگه هم افتاد .دیشب توی کنسرت فهمیدم چون اول کنسرت اعلام کردند که همشهریاشون توی سقوط هواپیما جون دادند. همین دو هفته پیش بود که یکی هم توی اوکراین افتاد. فکر کنم تا حالا 23-24 تا توپولوف 154 توی دنیا سقوط کرده. بابا این ایران - ایر- تور رو تعطیلش کنید بره.
جالب تر میدونید چیه؟ این تیتره.
" تنها 28 مسافر کشته شدند"
انگار نه انگار داریم راجع به جون آدمها صحبت میکنیم.



 

+ نوشته شده توسط هومن ابراهیمی در شنبه یازدهم شهریور 1385 و ساعت 12:8 بعد از ظهر |

 DARK WATER

فیلم تاثیر گذاری بود. از یک کارگردان بزریلی الاصل و از همون نویسنده فیلم رینگ و مثل اون فیلم نسخه اولیه ژاپنی هم داره و البته ترسناک! با بازی خوب جنیفر کانلی. البته من فیلم رو از شبکه چهار خودمون دیدم و سانسور شده. حالا باید نسخه کامل رو هم پیدا کنیم.فیلم از لحاظ ترسناک بودن تو همون مایه های رینگ بود ولی باور پذیرتر. جنیفر کانلی زنی جدا شده از شوهرش که با دختر خردسالش در یک آپارتمان ازانقیمت در نیویورک (به گمانم ) ساکن میشود خانه ای با فضای سیاه و ترسناک و سقفی که از آن آب سیاه می چکد!! که بعدا مشخص می شود از توالت و دستشویی طبقه بالاست و در نهایت مشخص می شود که آره!! ...سر فیلم کلی مسخره بازی در آوردم و جیغ زدم و پشت مبل قایم شدم و ...که بیشترش ادا و اطوار بود.!! ولی فیلم واقعا تاثیر گذاشت روی مغز و روح اینجانب.

فیلم قشنگی بود حتما ببینید.

 پوستر انتخاب نشده فیلم


 

جنگل واژگون


پس از ماهها و شاید هم بیشتر!! موفق شدم یک رمان بخونم. کتاب " جنگل واژگون" آخرین کتاب چاپ شده در ایران سالینجر. خیلی خوب و البته سیاه بود. به قول یکی تکان دهنده بود. البته ما که زیاد تکان نخوردیم.

شاید به خوبی ناتور دشت و دلتنگیهای نقاش خیابان چهل و هشتم نبود ولی باز هم قشنگ بود. اصلا مگر این سالینجر دیوانه کتاب بد هم داشته. هر چند فرانی و زویی رو دوبار وسطش ول کردم اونهم به خاطر ترجمه مزخرف یارو بود.

یه نکته بی اهمیت ولی جالب انگیز توی داستانهای سالینجر اینه که میگه تو بهترین فلان کار کنی هستی که تا بحال دیدم یا فلانی بهترین بهمان کار کنیه که تا حالا دیدم . حالا اون کار خیلی هم کار شاقی نیست!! توی جنگل واژگون میگه فلانی"  بهترین کلاه صاف کنیه که من تا حالا دیدم" ! این جملات با مصداقهای دیگه توی داستانهای دیگه سالینجر هم هست.

+ نوشته شده توسط هومن ابراهیمی در شنبه چهارم شهریور 1385 و ساعت 12:6 بعد از ظهر |

غیبتم طولانی شد، البته اگر مهم باشه. یه سفر به مشهد رفتم و یه سفر به کلاردشت و شمال و 4-5 روز هم سرور شرکت خراب بود و 3-4 روز بنده تنبلی کردم و اندکی تاخیر فتاد در کار ما!!

مشهد بسیار شلوغ بود با اون فرودگاه مزخرف وهر کی هرکیش. حرم امام رضا رو هم که نگو..غلغله بود. برای اینکه خلوت تر باشه بعد از نیمه شب هم رفتیم . دم ضریح من خنده ام گرفته بود. نزدیک که نمیشد بشی. در فاصله 5-6 متری ایستاده بودم. یه عده جوون که با هم بودند از دور دورخیز می کردند و می پریدند روی سر و کول ملت و دست به ضریح میزدند.

بعد هم بر میگشتند و به هم پز میدادند.

یکی اون وسط از این صحنه ها عکس هم گرفت با موبایل که مامورین نتونستند بگیرنش. این صحنه ها احتمالا تبلیغ خوبی!! برای شیعیان خواهد بود. آخه مردک!! پریدن روی سر و کول و مردم له کردن اونها دست به ضریح زدن ثوابه؟؟!! فضای دم صبح حرم یه کمی روحانی تر بود...ولی ظاهرا دل سیاه من...

من و همسر گرامی و مادرم و پدر بزرگ مهمان دایی بودیم در مشهد. در فاصله خیلی دور از حرم. ولی مشهد رو نسبت به چند سال پیش بسیار قشنگ تر و مدرن تر دیدم. مراکز خرید و پاساژهای خوبی هم داشت که چیزی از تهران کم نداشت و البته شاندیز!

 

کلاردشت هم یه سفر14-15نفره بود که بد نبود. با اصرار من از سمت شمشک و دیزین رفتیم. کلاردشت رو هیچ وقت این گرم ندیده بودم. برای اولین بار با آدرس دهی آرش رفتیم

 مازی چال که جنگل سرسبز و آرومی بود که البته نعره های ما آرامش رو ازش گرفت!! و متاسفانه مه در کار نبود. دریا و جاده عباس آباد که من همیشه از رانندگی توی این جاده لذت می برم، سلام رسوندند!! یه چیزی من برای اولین بار دریای خزر رو بدون موج دیدم. مثل استخر...عجبیب بود برام. البته روز بعدش موجهای وحشتناک و طوفانی، جبران کرد دیروزش رو.جالب ترین بخش این سفر تورنمنت های فیفا ورلد کاپ کامپیوتری روی نوت بوک که حسابی کل کلی بود و البته داد بقیه رو در آورده بود . محل خواب من کنار پنجره ای بود با منظره ای فوق العاده. یک دشت سر سبز و کوهستان  بلند و البته ماه کامل و باد و نسیم خنک شبانگاهی و صبج گاهی.

تصویرش تو ذهنم میمونه برای مدتها..بگذریم.

 

دیروز 28 مرداد بود..سالروز کودتای آمریکایی – استبدادی بر علیه دکتر مصدق. دیروز شعبان بی مخ یکی از سر عمله های این کودتا به درک واصل شد. درست در همان روز کودتا. جالبه.

دیروز صبح توی اخبار رادیو با یه دکتر پشم الدینی صحبت میکردند. دقایقی ور زد ولی دریغ از اینکه حتی یک بار اسمی از دکتر مصدق ببره. از اسمش هم می ترسند.  

 

پ.ن. تیتر قسمتی از شعر سهراب سپهری می باشد.

+ نوشته شده توسط هومن ابراهیمی در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385 و ساعت 11:32 قبل از ظهر |
ظهر از پله اول یوسف آباد میام توی خیابون ولی عصر. میخوام برم روزنامه بخرم. یه نفر کلی ارزن و ...ریخته توی پیاده رو..10-20 تا کبوتر یا کفتر چاهی با ترس میان و تند تند مشغول خوردن میشن. عابران هم بی تفاوت رد میشن و چند تایی کبوتر با ترس پرواز می کنند و باز بر می گردند. سعی میکنم وقتی از کنارشون رد میشم آروم برم. ولی همه شون می پرند. ظاهرا کبوترهای اینجا بی آزاری عابران رو باور ندارند.
صبح روز بعد پیاده از سر عباس آباد میام بالا..ماشین رو گذاشتم تعمیرگاه. روزنامه می خرم. عکس صفحه اول شرق تکان دهنده است. تمام نیم صفحه رو پوشونده. عکس جنازه کودکی خردسال در قانای لبنان رو برانکارد که به آرامی مرده!!! با اینکه دیروز توی سی ان ان و یورو نیوز و ...کلی از این تصاویر دیدم ولی این عکس تکونم میده...میام اون طرف خیابون...باز همون جای دیروزی ارزن ریختند...فقط یه دونه کبوتر داره دونه میخوره...از کنارش رد می شم..اونهم پرواز می کنه و میره...همین.


+ نوشته شده توسط هومن ابراهیمی در دوشنبه نهم مرداد 1385 و ساعت 11:59 قبل از ظهر |
آقا ما دیشب زرتمون قمصور شد. باز سردرد شدید و حالت تهوع وسط حیاط و جلوی در خونه!!! فکر کن!!

جناب آقای مهرداد...دکتر جون....یه علفی تجویز کن ما خوب بشیم....هر چند اگر همون اول که سردرد شروع شد قرص نوافن همراهم بود ...خوب میشدم....

الان که این ها رو نوشتم...دچار شک و تردید که شدم که جای این حرفها تو وبلاگه...؟!! یا ایمیل گروه رو گذاشتن واسه این چیزا...

سعی میکنم دیگه از این مزخرفات ننویسم.

عزت زیاد

+ نوشته شده توسط هومن ابراهیمی در چهارشنبه چهارم مرداد 1385 و ساعت 10:30 قبل از ظهر |

خب این تونل رسالت هم بعد از 9 سال و اندی افتتاح شد. کاری که قرار بود ظرف 32 ماه انجام بشه، بعد از 9 سال و با کلی تبلیغات و سر و صدا افتتاح شد. به قول کرباسچی که خودش بانی این کار بوده، مقایسه این تونل 1800 متری با تونل 50 کیلومتری مانش که از زیر دریا میره و 3 خط ترن و چندین خط عبوری اتوموبیل داره(اگر اشتباه نکنم). از اون کاراست. از فردای افتتاح این سولاخ! اس ام اس های تولید شده در رابطه با این تونل و برج میلاده که سرازیر شده!!! که مودبانه ترینش اینه چون این تونل در روز زن افتتاح شده قراره که برج میلاد هم در روز مرد افتتاح بشه.

و اما ببینیم که این تونل چه فایده ای داشته است. صبح فردای افتتاح بنده هم این تونل رو افتتاح کردم و موندم توی ترافیک سنگین انتهای تونل...چرا؟ چون یهو در خروجی تونل مسیر باریک میشه و ترافیک داریم!! همین عدم توجه به جزئیات و خروجیهای مناسب گند میزنه به کل پروژه. مردم که ماشاالله خیلی با فرهنگ هستند، بوقزنیهای روز اول رو گفتیم حالا خوشحالند برای افتتاح تونل. پریشب که میخواستیم از تونل رد بشیم. دیدم توی لاین مخالف ماشین عروس و همراهان وسط تونل توفق کرده اند و دارند بعضیها دنده عقبی توی تونل!! ویراژ!! می دن و ...وارد تونل هم که شدیم صدای نعره ها و سوتها و بوقهای ملت سوراخ ندیده به هوا برخاسته بود. آخی خب آخه تفریح مردم همیناست دیگه!!

ولی خب عیبش رو بگفتیم هنرش رو هم بگیم که انصافا روی ترافیک همت اثر مثبت گذاشته و البته از همه مهم تر خروجی کردستان به همته که از بدقلق ترین جاهای تهران بود، و الان خیلی خلوت شده.

و اما این همه سر وصدا و تبلیغات برای افتتاح این تونل و تبلیغات دیگه شهرداری نظیر 137 و پس گرفتن شکایت از رسانه ها اینه که دکتر! " قالیباف " متوجه شده اند که راه ریاست جمهوری از شهرداری می گذرد و...در مورد 137 خود من یکبار بهشون زنگ زدم . توی زمستون یه پژو توی برف سر خورده بود و سر پیچ جلوی درب ملاقاتهای زندان اوین رفته بود توی گارد ریل و اون رو شکونده بود در حین سقوط توی رودخونه روی لوله های گاز و آب و ...متوقف مونده بود. ما دو روز بعد زنگ زدیم به 137برای تعمیر گارد ریل و توضیح دادیم با نشانی کامل و دقیق. طرف از اون ور داشت تایپ می کرد، از من می پرسید ببخشید شهید اعرابی رو با عین می -نویسند؟؟!! خلاصه ده دوازده روزی گذشت و هیچی و ما دو سه بار زنگ زدیم برای پی گیری. (اونهایی که فهمیدن من کجا رو میگم میدونن که جای خطرناکیه و بدون گارد ریل ماشین راحت میره تو رودخونه!!) هی گفتن که میان و...بالاخره اومدن و چند شاخه میلگرد 10 به جای لوله 6 اینچی!! نصب کردن...مثلا به عنوان گارد ریل!! که البته اونهم شاید کار شرکت گاز باشه که از ترس آسیب دیدن لوله های گاز خودش  اینکار رو کرده چون نوار زرد رنگ شرکت گاز به عنوان تاکید و هشدار روی میلگردها بود! توی این چند ماه هم این خیابون شهید احمد پور و اعرابی که به سمت درکه میره و خیلی باریک و پر ترافیکه...بارها اومدن به خاطر آب، برق، تلفن، تغییر محل علمک گاز !!! در نوبتهای مختلف کنند. به خدا قسم اغراق نمی کنم، عین واقعیته!. برای همه این چیزها و در نوبتهای مختلف مثل فیلمهای کمدی اون میکند و پر می کرد و بعد اون یکی می کند و پر نمی کرد تا ده روز دیگه و...!!! خلاصه اینها همه اش تبلیغاته و...هر چند که کارهای مثبت هم انجام میشه که اصولا وظیفه شهرداری چیزی جز این نیست.

 

+ نوشته شده توسط هومن ابراهیمی در سه شنبه سوم مرداد 1385 و ساعت 9:58 قبل از ظهر |
سلام - خوش آمدیم!!
+ نوشته شده توسط هومن ابراهیمی در سه شنبه سوم مرداد 1385 و ساعت 9:54 قبل از ظهر |

Add to Technorati Favorites