راستش خیلی وقت بود که می خواستم به جمع دوستان وبلاگ نویس بپیوندم ولی گذشته از کمی وقت و... که همش بهانه هست بچه ها اینقدر قشنگ و ادبی و روشنفکرانه می نویسن که خودم خجالت کشیدم .چون خداییش حساب کنین من هر چند روشنفکرا رو خیلی دوست دارم ولی روشنفکر نیستم!از خودم بگم . حدود یک سالی میشه که درس روان پزشکی رو تموم کردم و با خانم و محمد که ۸ سالشه مشغول طرحم و تبعیدی به یک شهری که واقعا هم پشت یه کوهه.بافت از توابع کرمان .خدا نصیب نکنه .روانپزشکا رو می گم .ان شا الله سر و کار هیچکدومتون با ماها نیفته! ولی نه واقعا از رشته ام لذت می برم و....
چقدر خوب می شد که یک بار دیگه دوستان رو توی جلسات میدیدم و یادی از گذشته ها می کردیم.عکس اردوی رامسر که روی سر وکول هم سواریم و توی سایت اومده واقعا منو به فکر برد .انگار برای یک لخظه بوی هوای بارون خورده رامسر رو دوباره شنیدم و صدای سوت آقای افشار رو که برگردیم سراغ درسا!-چقدر ادبی!ـ
در هر صورت به قول آرش توفیقی الان می تونیم به هم نزدیک تر هم باشیم چون خیلی از تعصباتمون هم که قدیم داشتیم کنار رفته و تا حدی یاد گرفته ایم که همه به هم حق بدیم همانطور که هستیم یا می خواهیم باشیم .پس دعوت میکنم همه مطلب بنویسن که روی امثال من هم باز تر بشه.
به امید دیدار همگی
نوید خلیلی


